تبليغاتX
کافه
WELCOME TO MY BLOG
یادت ای دوست بخیر/ بهترینم خوبی/ خبری نیست ز تو/ یادی از یار نکردن بی وفا رسم شده/ نکند خاطرت از شکوه من خسته شود/ دل من می خواهد که بدانی بی تو، دلم اندازه دنیا تنگ است.
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:57  توسط امید  | 

در بیکران زندگی دو چیز افسونم می کند، آبی آسمان و خدا.  آبی آسمان را می بینم و می دانم که نیست و خدایی که نمی بینم و می دانم که هست.
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:53  توسط امید  | 

خدایا من اگر بد کنم،تو را بنده های خوب بسیار است. تو اگر مدارا نکنی مرا خدای دیگر نیست.
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:50  توسط امید  | 

تا کجای قصه ها باید ز دلتنگی نوشت/ خسته از این زندگی با غصه های بی شمار
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:47  توسط امید  | 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی، با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:45  توسط امید  | 

کاش چشمان مرا خاک کنند، تا نبینم که چه تنها شده ام.
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:44  توسط امید  | 

هر چقدر قله ی غرورت بلند تر، دره سقوط ات عمیق تر
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:42  توسط امید  | 

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدم هاست، پس چرا این همه دل ها تنهاست؟
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:40  توسط امید  | 

بر بوته ها نوشتند هرگز گلی نچینید، اما دریغ طوفان خواندن نمیتواند.
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:33  توسط امید  | 

آدمی را تا زنده است باید به فریادش رسید، ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:24  توسط امید  | 

شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست، این دل ما با نگاهی سرد پر پر میشود.
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:20  توسط امید  | 

مردن آن نیست که در خاک سیاه دفن شویم، مردن آن است که از خاطر دوست با همه خاطره ها محو شویم.
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:15  توسط امید  | 

در خواب ناز بودم شبی، دیدم کسی در می زند، در را گشودم روی او، دیدم غم است در می زند. ای دوستان بی وفا، از غم بیاموزید وفا، غم با همه بیگانگی، هر شب به من سر می زند.
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:11  توسط امید  | 

با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه، با خبر باش که من غرق گناهم هر شب.
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:4  توسط امید  | 

از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها میروند، تنها، کودکی که با خود چتری به همراه می آورد به کار خود ایمان دارد
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:2  توسط امید  | 

گفتمش دل میخری؟ پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود، تا به خود باز آمدم او رفته بود، دل ز دستش روی خاک افتاده بود، جای پایش روی دل جا مانده بود.

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:57  توسط امید  | 

گر چه ای دوست غرور دلت احساس مرا درک نکرد/ آفرین بر غم عشقت که مرا ترک نکرد.
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:50  توسط امید  | 

بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق/ یوسف از دامان پاک خود به زندان رفته است.
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:47  توسط امید  | 

سفری باید کرد تا به عمق دل یک پیچک تنها ، که چرا/ این چنین سخت به خود می پیچد/ شاید از راز درونش بشود کشفی کرد/ شاید او هم به کسی دل بسته است.
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:45  توسط امید  | 

غربت آن جاست که بدانند کجایی نگیرند خبرت/ دوست آن است که نداند کجایی بگیرد خبرت.
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:35  توسط امید  | 

شمع می سوزد و پروانه به دورش نگران/ ما که می سوزیم و پروانه نداریم چه کنیم
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:32  توسط امید  | 

رفیق بی وفا را کمتر از دشمن نمیبینم/ روم قربان آن دشمن که بویی از وفا دارد.
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:31  توسط امید  | 

انگار پای ثانیه ها لنگ می شود
وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:29  توسط امید  | 

ابر بارنده به دریا میگفت: من نباشم تو کجا دریایی؟ در دلش خنده کنان دریا گفت: ابر بارنده تو خود از مایی.
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:28  توسط امید  | 

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت، بیچاره از این عشق سوختن آموخت ، فرق من و پروانه در این است ، پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:26  توسط امید  | 

تک گل وا شده ای گفت: صبا را عشق است، بلبل آمد به میان گفت:صدا را عشق است، گل و بلبل نشستند کنار، سنبل آمد به میان گفت: جمال رفقا را عشق است.
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:21  توسط امید  | 

پای سگ بوسید مجنون، خلق گفتند این چه بود؟ گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود.

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:17  توسط امید  | 

گاه گاهی که به درد دل خود می خندم

خلق دارند تصور که دلی خوش دارم

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:13  توسط امید  | 

من و اين تنهايي/ من و همواره نگاهي بر در/ که صداي قدمت آهسته برسد از کوچه/ انتظاري است قشنگ/ توي در گاه اتاق/ قاب عکست خندان/ به دلم مي نگرد/ او مرا مي بيند/ که پي ات ميگردم/ به اميد روزي/ که تو اينجا باشي... که تو اينجا باشي.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:53  توسط امید  | 

چرا در غم جوانی از دست رفته بنالم؟ شاید هنوز روزهایی شیرین در انتظار من باشند! حالا که دوران جوانی گذشته را از برابر دیده میگذرانم٬ خاطره ای دلپذیر برای من تسلایی آسمانی همراه می اورد. ای نسیم ها٬ این خاطره مرا به آن جا برید که برای نخستین بار دل من به تپش های دلی دیگر پاسخ گفت.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:57  توسط امید  |